تبليغاتX
حرفای چرت و پرت من
چرت و پرت =دست نوشته ها

.... ای روزهای خوب که در راهید !

ای جاده های گمشده در مه !

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !

 

ای روز آفتابی !

ای مثل چمشهای خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز آمدنت روشن !

 

این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

اما

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟

 

از : قیصر امین پور


پ.ن۱:

هر کس که تو را خدای خود پندارد

کفرش به کنار ، عجب خدایی دارد

پ.ن۲:فک کنم من و شکوفه سر شعرای قیصر امین پور مسابقه گذاشتیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 20:52  توسط یه چرت و پرت نویس | 
این عاشقانه نیست

                 امرانه است

                           دوستم بدار                      

                                                              از وبلاگ "از پشت شیشیه های مشجر" 

 

  تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني است

                                                                                حمید مصدق

 

من سال های سال مردم

تا این که یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

                                                                      قیصر امین پور


     


                              

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 18:1  توسط یه چرت و پرت نویس | 
یلدا با ولاد ت ومیلاد وتولد هم خانواده است پیشینیان ما که به نبرد دائمی شب و روز،  نور وظلمت، خوبی وبدی واهورا واهریمن اعتقاد داشتند می گفتند که طولانی ترین نبرد سال نبرد شب یلدا است که به درخشش خورشید و پیروزی نور ختم می شود.

یلدا ، شب تولد خورشید است .

یلدا یعنی یادمان باشد که زنگی آنقدر کوتاه است، که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:20  توسط یه چرت و پرت نویس | 

 


 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460-
F
) نبود کامل گرماست.

 تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم............ او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

این شاگرد باهوش کسی جز البرت انیشتن نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21:25  توسط یه چرت و پرت نویس | 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم ، تنهایم !

تو اگر ما نشوی ، خویشتنی ...

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم ؟!

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم ؟!

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند !

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟!

چه کسی با دشمن بستیزد ؟!

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد ؟!

 

دشتها نام تو را می گویند ...

کوهها شعر مرا می خوانند ...

کوه باید شد و ماند

دشت باید شد و خواند ....

 

                                                                                     حمید مصدق

پ.ن: چند کوه؟چند قاره؟چند فرسخ ازت دور می شم وقتی کنارم می نشینی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:30  توسط یه چرت و پرت نویس | 

تو به من می خندی .....

من صدا می زنم :

" آی ! باز کن پنجره را "

پنجره را می بندی .....

 حمید مصدق

پ.ن۱:سلام سرم خیلی شلوغه ببخشید!!

پ.ن۲:یکشنبه امتحان  زمین شناسی دارم و از زمین متنفرم دعا کنین خوب بدم!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 21:55  توسط یه چرت و پرت نویس | 

.... اما

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

ــ یعنی همین کتاب اشارات را ــ

باهم یکی دو لحظه بخوانیم ...

 

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ....

ناگاه

انگشتهای « هیــس ! »

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

 

انگار

غوغای چشمهای من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود !

 

از : قیصر امین پور


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:6  توسط یه چرت و پرت نویس | 
 سه شنبه

سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله؟

 سه شنبه چرا این همه فاصله؟

سه شنبه چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ

 سه شنبه خدا کوه را آفرید 

   ترانه بارانی                                                                                    

ديشب باران قرار با پنجره داشت

 روبوسي آبدار با پنجره داشت

 يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد چك چك، چك چك . . . چكار با پنجره داشت ؟

سال:

هر دم دردی از پی دردی ای سال

با این تن ناتوتن چه کردی ای سال

رفتی و گذشتن تو یک عمر کذشت

صد سال سیاه بر نگردی ای سال

حاصل تحصیل

 

ز بس بی تاب آن زلف پریشانم ، نمی دانم
حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم

حقیقت بود یا دور وتسلسل ، حلقه ی زلفت؟
هزار و یک شب این افسانه می خوانم ،نمی دانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم ؟ نمی دانم

چو اشکی سر زده یک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ی خود عین مهمانم ؟ نمی دانم

ستاره می شمارم سال های انتظارم را :
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم

نمی دانم ، بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

نمی دانم به غیر از این نمی دانم ، چه می دانم؟
نمی دانم ،نمی دانم،نمی دانم ،نمی دانم

 پ.ن:می دونم شعرا هیچ ربطی به هم ندارن اما همه قشنگن نه؟

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:54  توسط یه چرت و پرت نویس | 

 

۱-در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها

   یک رنگ را می بینید - صورتی !!!

 

   ۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد

    خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز

   خواهید دید.

  ۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس

   از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.

   
 
 
  و این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج

    را آنگونه که هست نمی بینیم  ......

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:45  توسط یه چرت و پرت نویس | 
سلام!!

به شدت(با ۶ تا تشدید)حالم بده.

ولی امروز باید می اومدم و به خاطرش اپ می کردم

تولدت مبارک

خیلی دوست دارم

خیلی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:11  توسط یه چرت و پرت نویس |