تبليغاتX
حرفای چرت و پرت من
حرفای چرت و پرت من

take it easy


قیصر امین پور

 سه شنبه

سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله؟

 سه شنبه چرا این همه فاصله؟

سه شنبه چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ

 سه شنبه خدا کوه را آفرید 

   ترانه بارانی                                                                                    

ديشب باران قرار با پنجره داشت

 روبوسي آبدار با پنجره داشت

 يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد چك چك، چك چك . . . چكار با پنجره داشت ؟

سال:

هر دم دردی از پی دردی ای سال

با این تن ناتوتن چه کردی ای سال

رفتی و گذشتن تو یک عمر کذشت

صد سال سیاه بر نگردی ای سال

حاصل تحصیل

 

ز بس بی تاب آن زلف پریشانم ، نمی دانم
حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم

حقیقت بود یا دور وتسلسل ، حلقه ی زلفت؟
هزار و یک شب این افسانه می خوانم ،نمی دانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم ؟ نمی دانم

چو اشکی سر زده یک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ی خود عین مهمانم ؟ نمی دانم

ستاره می شمارم سال های انتظارم را :
هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم

نمی دانم ، بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟
چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم

نمی دانم به غیر از این نمی دانم ، چه می دانم؟
نمی دانم ،نمی دانم،نمی دانم ،نمی دانم

 پ.ن:می دونم شعرا هیچ ربطی به هم ندارن اما همه قشنگن نه؟

 

 


 

یکشنبه دهم آبان 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |


 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بام دیدن
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

 

۱-در صورتیکه حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها

   یک رنگ را می بینید - صورتی !!!

 

   ۲- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط دایره قرار دارد

    خیره شوید . نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز

   خواهید دید.

  ۳- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید پس

   از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهد شد.

   
 
 
  و این دلیل محکمی است که بدانیم ما همیشه دنیای خارج

    را آنگونه که هست نمی بینیم  ......

جمعه یکم آبان 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

تولدت مبارک

سلام!!

به شدت(با ۶ تا تشدید)حالم بده.

ولی امروز باید می اومدم و به خاطرش اپ می کردم

تولدت مبارک

خیلی دوست دارم

خیلی....

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

به سلامتی سایه! که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ! که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر! نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی کرم خاکی!نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی رودخونه!که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

به سلامتی گاو!که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا! که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

به سلامتی بیل! که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا! که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع! که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی سیم خاردار! که پشت و رو نداره.


 

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

سلام

سلام

خوبید؟

داشتم فکر می کردم اینا که تو وبلاگشون ۵۰۰ -۶۰۰ تا کامنت دارن چی کار می کنن؟؟ بعد به خودم گفتم به تو ربطی نداره اصلا اونا بی کارن . مگه من بی کارم؟!!!!! امروز مشق زیادی نداشتیم. جز قران که خیلی زیاده ۱۰ جزء برای یک سال تحصیلی اونم با صوت! نمیدونم تو کسایی که اینو می خونن دانش اموز وجود داره یا نه اما اگه باشه حتما می فهمن من چی می گم!فکر کنید ما خسته و کوفته از مدرسه میایم ۱ ساعت استراحت می کنیم میریم سر مشقا تا شب شبم که می خوایم بریم بخوابیم باید بشینیم قران بخونیم؟من کلا با این اموزش و پرورش مشکل دارم!

راستی هفته ی پیش ما تو مدرسه تضاهرات داشتیم چون قرار بود اقای اعتمادی (رئیس سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان) بیاد مدرسه ماهم چون از ایشون خیلی ناراحت بودیم شعار سر دادیم!چرا؟ چون هر کاری انجام می ده جهت تضعیف سازمانه (به هر حال مدرسه ما باید یه فرقی با بقیه مدارس داشته باشه)،می خواد خانم مدیرمون رو عوض کنه و ...

وقتی سخنرانی خسته کننده ایشون تموم شد ما هم تو حیاط حلقه زدیم و شعار (سمپادی با غیرت حمایت حمایت ) سر دادیم!!!!!!!!

خوب دیگه خیلی ور زدم

بای بای

یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

سلام

خوبید؟

ببخشید به خاطر تاخیر زیادم

مدرسه ها هم باز شده و درسا شروع و بد بختی ها اغاز!

امسال دوم هستم تو مدرسه ما اول نبودن خیلی مهمه

 اولا  متاسفانه تو  مدرسه ما خیلی تحقیر می شن و من قول دادم هیچ وقت کاری به کار اولا نداشته باشم

رنگ مقنعه ی ما ابی نفتی کم رنگه و با رنگ موهای من که قهوه ای خیلی روشنه اصلا نمیاد!

میرم مشقای ریاضی مو بنویسم

بای بای

چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
 به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
 ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.
آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

 یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم. حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.  او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
 بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»
و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

  من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

 این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

 هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

                                             «رکاب بزن....»

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
  

                                                                                             فریدون مشیری (اوای ازاد)

 

چرت و پرت خودم:

این شعر رو خیلی دوست دارم و کاملا باش موافقم

چرا خودمون رو می زنیم به بی خیالی؟

انسانیت مرده

همین.......

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |

با تاخیر

سلام

یادم رفته بود

به خدا یادم رفته بود

یک شهریور

روز پزشکه

پزشکا ببخشید

حالا روزتون با یه تاخیر خیلی کوچیک مبارک

مخصوصا مامان و بابایه گلم

 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط یه چرت و پرت نویس |