|
سه شنبه
سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه چرا این همه فاصله؟
سه شنبه چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ
سه شنبه خدا کوه را آفرید
ترانه بارانی
ديشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسي آبدار با پنجره داشت
يكريز به گوش پنجره پچ پچ كرد چك چك، چك چك . . . چكار با پنجره داشت ؟
سال:
هر دم دردی از پی دردی ای سال
با این تن ناتوتن چه کردی ای سال
رفتی و گذشتن تو یک عمر کذشت
صد سال سیاه بر نگردی ای سال
حاصل تحصیل
ز بس بی تاب آن زلف پریشانم ، نمی دانم حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمی دانم
حقیقت بود یا دور وتسلسل ، حلقه ی زلفت؟ هزار و یک شب این افسانه می خوانم ،نمی دانم
سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو ولی از نحوه ی چشمت چه می دانم ؟ نمی دانم
چو اشکی سر زده یک لحظه از چشم تو افتادم چرا در خانه ی خود عین مهمانم ؟ نمی دانم
ستاره می شمارم سال های انتظارم را : هزار و سیصد و چندین و چندانم؟ نمی دانم
نمی دانم ، بگو عشق تو از جانم چه می خواهد؟ چه می خواهد بگو عشق تو از جانم؟ نمی دانم
نمی دانم به غیر از این نمی دانم ، چه می دانم؟ نمی دانم ،نمی دانم،نمی دانم ،نمی دانم
پ.ن:می دونم شعرا هیچ ربطی به هم ندارن اما همه قشنگن نه؟
|